دونات

دونات

روزانه نوشت های ذهن پرکن خود را اینجا می نویسم.
همین!

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان


پنجره را باز کن، شب بوی شب بو می دهد


آسمان را بو بکش ، بوی پر قو می دهد


چشمه آسا رو به دریا کن، گذر کن از خودت


آب اگر یکجا بماند بوی زالو می دهد


(علیرضا ضرغامی)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۹
باران

مثلا در اینستا میچرخی و میچرخی و میچرخی

می دانید که چطور یکهو ادم را میبلعد و البته حجم نت را :/

که وسطش میخوری به پست های یکی که نوشته هایش بوی تلگرام می دهد و عکس هایش برای تو که عاشق عکسی کلی جذابیت دارد.

نوشته هایش دوباره تو را برای نوشتن قلقلک میدهد.

عکس هایش هم دوربین بازی را دلت میخواهد

هر چه رفتن در صفحه اینستا چیزی بنویسم نشد که نشد، اخر انجا من مثل یک ادم با دیسیپلین عصا قورت داده هستم نه اینکه خودم را اینطور جا زده باشم ها نه. اصلا نمیتوانم انجا خودم باشم...

ولی اخر یخ انجا را هم میشکنم

ولی بازهم هیچ جا اینجا نمی شود 

...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۲۵
باران
دوباره یک دفتر باز کنم
بنویسم
این بار فقط از تو
اصلا تمام صفحاتش را ذکر "تو" می نویسم
و تو از ان خبر هم نخواهی داشت
فقط هر روز ان را باز می کنم و می خوانم
و در صفحه ی جدیدش می نویسم "تو"...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۱
باران

بازیچه بودن کلا حس جالبی نیست،

حالا فرقی هم ندارد برای چه هدفی!

مهم این است ک از تو به عنوان یک پخمه استفاده شده برای رسیدن به خواسته ی کسانی دیگر بدون اینکه خودت بفهمی داری توی زمین انها بازی می کنی. بیشترین بخش ناخوشایندش هم همانجایی است که تمام دردسرها و حرص و جوش خوردن ها مال کسی است که عملا هیچ نفعی هم از این بازی نمی برد و فقط عروسک دست عروسک چرخانان اصلی است  که نفع و سودشان سر به فلک می گذارد باز هم بی انکه بداند چند چند دارد بازی می کند لااقل! حالا بماند که این بازی چند دست چرخیده و چند نفر عروسک گردان همدیگرند...

گاهی ادم زیادی خودش را زرنگ می انگارد!


-حالا فرقی هم ندارد وسط میدون بازی کنی یا هی توی فضای مجازی کپی پیست کنی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۸
باران
چقدر می توان به یکباره تغییر کرد مگر؟
ترساندند ما را
گفتنند ببینید کجا ایستاده اید حالا؟؟؟؟
می بینید هیچ کجا نیستید؟؟؟؟
همه ناشی از تفکرات اشتباهتان است....
نگذاشتند خودمان بودن را ادامه بدهیم،
شدیم یک کلیشه شبیه همه...
و حالا
نه تنها افکارمان را نداریم
نه اینکه خودمان نیستیم...
هنوز هم می ترسیم،
می ترسیم از ناکجا ایستادن
حالا این کجا، کجا هست، هیچ کس هم نمیداند
و فقط ترسش را به جان ما انداختند ....


پ.ن : دلم برای خودم، افکارم، نوشته هایم، ربط و بی ربط دادن هایم تنگ شده ....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۲
باران


ناز شصت رضا امیرخانی...

خیلی وقت بود دستم به کتاب نمی رفت، حتی این کتاب هم که به دستم رسیده بود قریب دو هفته کنج قفسه، مظلومانه نشسته بود و فقط به یک گوشه زل می زد. که دست بر قضا، بریدن امان اینجانب از جانب سرفه های بی امان منتسب به سرماخوردگی ناوقت تابستانی _که خدا نصیب گرگ بیابان نکند_ که فقط وقتی نیت خواب می کنم، سراغم می آید، موجب شد تا سراغ این کتاب مورد ستمِ ناخوانده شدن قرار گرفته بروم و دل و جانم را مهمان یک داستان خوب کنم :))

(خدا قوت به خاطر خوانش متن بی قید و بی فعل و بی فاعل درست و درمانِ بالا)

خلاصه که خودم هم باورم نمی شد که یک فصل را بخندم و خنده های دوست داشتنی مهمان لب هایم باشد و درست فصل بعد از خجالت خنده ها دربیایم و این بار چشم هایم میزبان اشک هایم باشد. یک اتفاق جالب و عجیب :)

و من به شخصه عاشق کاراکتر "رحیم میریان" شدم، جسارت و شوخ طبعی فوق العاده اش و شکر خدا فقط یک جا از همسرش سخن به میان آمد که آن هم منتصف میشد به مثالی از نام بردن حضرت حافظ :))) که مدعی ای نباشد بر به کار بردن چهارمین کلمه ی این بند که البته معنایش برمی­گردد فقط به همان دو ویژگی شخصیتی که نام بردم _(حالا که نویسنده حق همسر سرگرد میریان را ادا نکرده و نقشی درخور به ایشان نداده، من، اینجا مراتب ارادت خودم را ابراز می دارم و رفع شبهه ممکنه می کنم، بالاخره ما خانم­ها باید بیشتر هوای هم را داشته باشیم، هرچند کاراکتری !!! )_ و اولین لبخند من مربوط می شود به اولین نامه سرگرد خلبان میریان به سرهنگ خلبان مشکات که آن دوست اتو کشیده اش را خوب توصیف کرد درقالب توصیف شاگردش.

نامه هایی که مضمون این داستان را روایت می کردند، آن قدر خوب بود که مرا به هوس آورد نامه بنویسم، اما به کی . . .

عقلی که تنها همیشه می لنگد،

"... یعنی چه که من تصمیم عقلایی گرفته ام؟ دلت را خوش کرده ای به این عقل مورچه ای ات، آرش خان. عقلت کجا بود؟

یادم می آید وقتی لو لِوِل  دیوار صوت را می شکستیم، قبل از این که به گله ی گوسفند برسیم، آن ها متوجه می شدند.آن وقت مامورین مرزی، دیده بان ها، هیچ کدام ما را متوجه نمی شدند، چون سرعت ما از سرعت صوت بیش تر بود، خودمان زودتر از صدامان به آن ها می رسیدیم، اما گوسفندها ... لامذهب ها از چندین مایل مانده می فهمیدند که ما داریم می آییم. حالا هی بناز به عقلت! ..."

و اخرش می فهمی که لنگ که هیچ، کاملا چلاق است ...

و البته فرانک شیرین کمرنگ داستان ...

و آخر داستان که مزه ی دوباره ی پرواز را چشید سرهنگ خلبان مرتضا مشکات که پاهایش در پرواز ماموریتی سال ها پیش اش جامانده بود از خودش، آن هم با ابتکار دوستش سرگرد میریان،که نفهمیدم اینجای داستان را می خندم یا می گریم؟ تلفیقی از اشک و لبخند...

ممنون جناب امیرخانی بابت این زیبا "از­به" حالم بعد از مدت ها کیفور شد . متشکر


پ.ن: و عقل همیشه کارساز نیست، عقل نمی تواند پاسخگوی کامل باشد، به علت عدم آگاهی ، عدم دریافت درست سیگنال های دریافتی، به خاطر تنها بودن، اصولا تنهایی کارساز نیست ...

شاید بعدا برام مهم بود نوشت: زمان نگارش و انتشار پست یکسان نیست!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۴۹
باران

جمعه است و

غروبش

و دلتنگی

موروثی است این دلتنگی

از این جمعه

به جمعه ی بعدی ...

 

+ هزار حرف و کار کرده و نکرده

++ هزار حال و احوال بوده و نبوده

+++ هزار باید و شاید مانده و نمانده

++++ سیبی که هنوز می چرخد و می چرخد و می چرخد، به اندازه ی ثانیه ها می چرخد ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۸
باران